روز های شیرین

روز های شیرین
بی نهایت عشق
قالب وبلاگ

سال جدید رو پیشاپیش به همه دوستای گلمون تبریک میگم!

[ چهارشنبه 27 اسفند 1393 ] [ 1:54 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

لارای من دو سال تمام بهترین حس ها را  با تو چشیدیم. نگاه زیبایت آینه تمام نمای خوشبختی ماست. خورشید زندگی من همیشه با لبخند شادمانیت برای ما بتاب...

 

 

[ دوشنبه 14 مهر 1393 ] [ 13:00 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

                       

انقدر که هر روز سر وکله زدن با این ووروجکا سخت تر میشه کمتر برای وبلاگ و حتی کارای خودم وقت پیدا میکنم مخصوصا که ما خواب و خوراک درست حسابیم نداریم! کم پیدایی بعضی دوستان وبلاگی ما هم گواه این مشغله زیاد این سن و سال بچه هاست!

خلاصهههه از اونجایی که نبودیم شروع کنیم....اواخر شهریور یه مسافرت کوچولو به بهانه ثبت نام و دیدار دوستان داشتیم و الان با کلی دلتنگی بعد از سفر برای  دوستای مهربونم ...حیف از شما انقدر دورم . لارا توی سفر برخلاف تو خونه اصلا آروم نبود غذا خوردنش هم بطور فاجعه آمیزی خراب شده بود که توی این سه چهار روز به اندازه یه روز کامل غذا نخورد کلی هم اذیت کرد و فکر کنم باعث شد خاله ها از بچه دار شدن منصرف بشن! اما بعد از برگشتن باز آروم شد! اما در کل خیلی به مسافرت احتیاج داشتیم و خیلی خوش گذشت.

دلبرک من چند وقتی بود الگوی خوابش درست شده بود و صبح پا میشد و منو بیدار میکرد تا بهش " گاشا" همون غذا بدم! هم اشتهاش بهتر شده بود و هم خوابمون بهتر شده بود اما باز برگشته سر خونه اول و شب دیر میخوابه و صبح تا ظهر هم هر کاری بکنم بیدار نمیشه یا اگر بیدار بشه بدخلقی میکنه و یا اینکه من انقدر خستم که نمیتونم بیدار شم! امیدوارم بتونم با کمی اراده به حالت قبل برش گردونم.

دختر نازنینم رفته رفته به رابطه من با بابا جونش حسودی میکنه و نمیذاره ما کنرا هم بشینیم یا میاد و اونم پیش ما میشینه و اگه نخواد بیاد به من میگه که از بابا دور بشم! ما هم واکنش طبیعی نشون میدیم چونمیدونیم این مشکل نیست و یه مرحله کاملا نرماله وخوشحالیم که دخترم یک بچه طبیعی و نرمال هست!

لارای من هنوز به بازی با اسباب بازی هاش علاقه ای نداره و تنها کاری که میکنه توی خونه واسه خودش میگرده با لباساش بازی میکنه اونارو از دسگیره کشو ها آویزون میکنه یا موهاشو بازی میده و تو آینه حال میکنه! و یا اخیرا "گگ" میپزه! (کیک) ! کابینت زیر اجاق رو باز میکنه و وسایل رو مثلا میریزه روی گاز می میگه کیک میپزم! منم اجازه میدم دخترم هنر آشپزیشو نشونمون بده!شال و روسری منو سر میکنه کیفشم میگیره دستش(اکثرا توی خونه کیف دستش میگیره!!!) میره جلو در وایمسته و میگه برم "گاگا" بخرم! یا اینکه اونروز دو جفت از کفشای منو آورد توی هال از من خواست یکیشو من بپوشم یکیشم خودش پوشید و درخواست"نانای" کرد!

دنیای خیالی دخترم خیلی بزرگه برای خودش شخصیت پردازی میکنه مثلا یه سریالی هست که فکر کنم لارا عاشق شخصیت اول داستان شده که اسمش "آتش" هست به بابا میگه بابا آتشه! اصرار هم میکنه که بابا آتشه! یا میگه "من بی بی ئم" یعنی من نینی ام خیلی هم اصرار داره بعد گاهی میگم باشه نینی بیا مثلا غذاتو بخور برمیگرده میگه من "آرا ئم" یعنی من لارا هستم! گاهی هم میگه من "شما" هستم مثلا اسم منو میگه!یا مثلا یه حرکتی دورانی برا خودش اختراع کرده میگه ماشین میرونم! قبلا هم از رو دیموار برای ما نوشیدنی و خوراکی میچید میداد بخوریم و بیاشامیم خودشم یه به به چه چهی راه مینداخت انگار واقعین!بعد از عروسی دوستم که باهم رفته بودیم میگه من عروسم! گاهی دامن لباس تولد پارسالشو و گاهی هم یه روسری چیزی میندازه رو سرش میگه من عروسم نانای بگین من برقصم!

لارای من موقع خواب میگه " شب به که" البته نمیخوابه ها فقط همین قسمتش رو میگه اونم بعضی وقتا! موقع خدافظی حتی تو تلفن میگه " گودا بای" و دست تکون میده گاهی هم میگه " بای"

مفهوم سرد و گرم و کوچک و بزرگ دیگه براش روشن شده و بدون کمک من میگه که چی سرده و یا گرم و یا بزرگ!

                   

                

 

 

 

[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 13:02 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

پیرمرد تمام حس و بوی کودکی ام را بر دوش خسته اش کشید و برای همیشه رفت... پدربزرگ نازنینم آرام بخواب.

زیاد دوست ندارم اینجا در مورد اتفاق های نا خوشایند بنویسم اما این بار برای پدربزرگم که رفت نوشتم. برای شادی روح همه عزیزان

دخترم انقدر سریع بزرگ میشه که دیگه یادم نمی مونه چه کارای جدیدی هر رور یاد میگیره.

 

لارای من دختر خیلی حساس و با مسئولیتی هست تمام سعیش رو میکنه که کاراش رو با دقت زیاد انجام بده تا خراب نشه. بر خلاف من اصلا هیجان زده و عجول نیست. مثلا وقتی با ماژیکش روی بوردش مینویسه در ماژیک رو نمیندازه رو زمین میزنه به پشت ماژیک بعد از تموم شدن کارش هم میبندتش. امکان نداره آشغالش رو رو زمین بندازه مستقیم می بره داخل سطل آشغالی. وقتی خوراکی که دستش هست رو نصفه میخوره اصرار داره که نندازیمش دور باید ما بخوریم اضافیشو!

روزهای اول بچه دار شدن زمانی که این حس دوست داشتن برام تازه بود فکر می کردم دیگه بیشتر از اون نمیشه کسی رو دوست داشت و می ترسیدم با بزرگتر شدن لارا این احساس کمتر بشه اما الان که دخترم 22 ماهشه اعتراف می کنم این عشق هر روز و هر ثانیه بزرگتر و قوی تر میشه...وقتی با دستای کوچکش بغلم میکنه و منو می بوسه و منو مامان صدا میکنه احساسم صد برابر بیشتر میشه. مخصوصا این روزها که کلمه ها رو با مدل خودش میگه و هر چیز که میگیم تکرار میکنه سعس میکنه مثل ما باشه و توی صحبت های ما شرکت کنه ...دستشو میزاره رو دهنش و با من در گوشی یواشکی حرف میزنه ...برای ما جوک میگه و خودش بلند بلند می خنده و دستشو میذاره جلو دهنش! وقتی یکیمون ناراحته میاد و سرشو خم میکنه و با چشمای باز میگه "ماما..." این روزها می خوام پرواز کنم انقدر که داشتن دخترک بهم انرژی ، اعتماد به نفس و انگیزه میده...

موقعی که کوچک تر بود وقتی میخواست چیزی بخوره یه پارچه زیرش مینداختم تا خونه کثیف نشه الان چند وقته موقعی که میخوایم چیزی بخوریم یا حتی چایی بخوریم پتوی مورد علاقه شو میاره پهن میکنه ما رو هم صدا میکنه بریم بشینیم رو پتو بخوریم!!!

چند وقت پیش به شاگرد خصوصیم که یه دختر 9 ساله به اسم شلاله یا به قول لارا " شه شه"  هست به انگلیسی میگفتم که یه دایره بکشه حواسم به لارا نبود برگشتم دیدم یه دایره کشده! البته این اتفاق یهویی نبود خیلی باهاش تمرین کرده بودم الانم اگه دلش بخواد این کارو میکنه مثل همه کارای دیگه که دل بخواهی هستن!

این همه تعریف کردم دهنتون آب نیافته باید بگم که دخترم با تمام ناز و اداش هنوز توی غذا خوردن و خوابین بیشتر اوقات خیلی اذیتم میکنه! مخصوصا بعد از فوت پدربزرگم خیلی بدتر شده . فقط جای شکر داره که با میوه رابطه بهتری داره و شیر موز آماده که بعد از ماه ها تمریت بالاخره خوشش اومده و میخوره! میدونم زیاد مورد تایید نیست اما کلا از هیچی که بهتره!البته به غیر از بستنی که عشق این روزهای دخترک نازنین من شده...میاد با انگشت کوچولوش فریزرو نشون میده و از من " آکسی" یعنی آیس کریم میخواد!بعد با ولع زیاد میخوره تمومش میکنه! دیگه این روزا اکثر عکساش دور دهنش بستنی مالیده

چند وقت پیش بازی و آرایش موهای من از سرگرمی های جدیدش شده بود همش با وسایل آرایشگاهی هدیه مامانم موهامو باز میکرد و باهاشون بازی میکرد البته گاهی هم شیطنت میکرد و موهامو میکشید و صدای منو در میاورد یه بار که دیگه خیلی دردم اومد داشتم جیغ میزدم که دیدم انگشت ناز نازیشو گذاشته رو دهنش به نشانه سکوت بهم میگه "شیشش" تند تند هم تکرار میکرد بعد دوباره موهامو میکشید! به دردش می ارزید انقدر که خوشم میومد از این کارش

فعلا همین عکسای این پست هم سر فرصت اضافه میشه

 

[ شنبه 1 شهريور 1393 ] [ 13:25 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز همیشگی


[ چهارشنبه 25 تير 1393 ] [ 13:43 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 6
بازدید هفته گذشته : 5
کل بازدید : 48997
امکانات وب
Backgrounds
Flower Backgrounds